خط داستانی
این مجموعه داستان مردم کارخ در بغداد است و بر فقیه و دانشمند ابو وهب بن عمر، که به لقب باهولول مشهور است، تمرکز دارد؛ مردی که مشکلات شهر را حل میکند. خلیفه هارون الرشید از او میخواهد رئیس قاضیان شود، اما او به امام موسی الکاظم وفادار میماند و بنابراین برای نمایش خصلت دیوانگی تظاهر میکند و از نی به اسبی میسازد که جلوی مردم میتاخت، اما تردیدها درباره واقعیت دیوانگی او میچرخد.