خط داستانی
وقتی دویست بود که نیکولتای از سوی مادربزرگش به پرورش سپرده شد تا مادرش ازدواج کند. حالا که او بزرگ شده است، خانه روستا را ترک میکند تا به دیدن مادرش و شوهر دوم او، صاحب یک رستوران، برود. به تعجبش، پدرتنیاش نمیدانست که همسریاش دختری دارد! غذای لذیذ و آقایان رویایی در رستوران، کاسِت تا اَسْوُر، منتظر هستند. برای هرکس که در آنجا کار میکند، ارتباطی نرم با قلبهای بازدیدکنندگان شکل میگیرد و پرده بر داستان این آقایان عالیرتبه ایتالیایی با عینکها بالا میبرد.