خط داستانی
پشت پرده مخملی شرابیرنگ در ویترین یک باجه فلزی کوچک در خیابان نوِفسکی، ایرا نشسته و مطمئن میشود که تِرولیبوسهای شهر سروقت هستند. کار او بازماندهای از نظام کمونیستی است که در آن همه باید شغلی میداشتند. از گوشه خیابانش، فرصتی مییابد تا در مورد شهر، مردم و زندگی خودش تأمل کند. او دریافته است که زندگی چقدر سریع میتواند تغییر کند و با این بینش، زندگی روزمره را در نور دیگری میبیند.