خط داستانی
مینیک و هنس بهترین دوستان در اوایل بیست سالگی در گرینلند هستند مینیک دچار افسردگی است و هنس سعی میکند به او روحیه بدهد آنها به دنبال هیجان و فراری از روزمرگی میروند آنها از خانه متروک محلی صحبت میکنند و تصمیم میگیرند تا شب بخوابند تا ببینند واقعیت چیست و چیست نه