خط داستانی
در آرزوی سلطه بر جهان با جادو سیاه، مایا، ملکه مایانگاری، از برادرش ناگراج کمک میگیرد تا پادشاهی روپنگر را فتح کند. ناگراج، که وزیر روپنگر است، نقشهای برای حذف پرنسس روپماتی میکشد و قصد دارد او را در حین شکار بکشد. این نقشه زمانی ناکام میماند که یک هیزمشکن به نام بهادر (هرکول) مداخله کرده و روپماتی را از نفرین ناگراج نجات میدهد و از قدرت بدنی و یک طلسم قوی استفاده میکند. بهادر توسط ناگراج به عنوان جمعآور مالیات استخدام میشود و به مایانگاری فرستاده میشود، جایی که ملکه منتظر فرصتی برای کشتن او با یک آتشفشان منفجر شده و یک شیطان وحشتناک است. در این میان، ناگراج پرنسس را به اسارت میگیرد و او را در یک غار جادویی پنهان میکند.