خط داستانی
در یک بیمارستان دو نوجوان مقتولانه بیمار، تئو و آرون، نه تنها در همان اتاق منتظر پایان هستند بلکه از هر چیزی از جوکهای بیخوده تا تفکرات و احساسات عمیق را با هم به اشتراک میگذارند. آرون تختش را کنار پنجره گذاشته است و با این امید که جرقهای از نور به جهان ایزولهشان بیاورد، روزها را صرف توصیف رویدادهای خیابان برای دوستش میکند، دوستی که رویکردی تلختر نسبت به وضعیتشان دارد. اما آنچه از یک بازی بیگناه آغاز میشود، به تدریج به امری حیاتی و مرگآمیز تبدیل میشود که هیچیک از آنها نمیتوانست تصور کند.