خط داستانی
در دهکده ای تبت در فلات چینگهای، پسری جوان به نام دورجه و خواهرش کلسانگ با مادربزرگشان زندگی می کنند. از دست دادن مادر در کودکی، فرزندان را به حضور پدرشان می اندیشاند اما او همواره مشغول است و به خانه نمی آید. روزی بچه ها پرنده پرنده عقاب کمرسیاه زخمی را پیدا می کنند و به خانه می آورند تا از او مراقبت کنند. با نزدیک شدن زمستان، این پرنده نمی تواند مهاجرتش را بدون والدش تکمیل کند، پس تصمیم می گیرند به مقصد زمستانش در یوننان با موتور سیکلت بروند. وقتی پدرشان می شنود که بچه ها بدون اجازه خانه را ترک کرده اند، فوراً به دنبال آنها می رود. این سفر خطرناک رازی بزرگ برای رشد خانواده سه نفره می شود و آن ها را وادار می کند تا معنای خویشاوندی را دوباره بررسی کنند.