رامشچندرا چودری، وکیلی به حرفه، عاشق همنالینی است و از اینکه پدرش میخواهد او با سوشیلا، دختر یک بیوه، ازدواج کند، ناراضی است. او در ابتدا با وجود طرد شدن از سوی پدرش، مخالفت میکند، اما وقتی مادر عروس از او درخواست میکند، نظرش تغییر میکند و بدون اینکه حتی عروس را ببیند، ازدواج میکند. پس از ازدواج، آنها سوار قایق میشوند که پس از طوفانی واژگون میشود و تنها بازماندگان میشوند. او که نمیتواند همنالینی را از ذهنش بیرون کند، از نزدیکی با عروسش امتناع میکند. با صحبت کردن با او در طول چند ماه آینده، به تدریج متوجه میشود که او سوشیلا نیست بلکه کاملا - عروس مرد دیگری است! سوال این است: او تحت این شرایط چه کاری میتواند انجام دهد و این چه تأثیری بر کاملا خواهد داشت - که به طور سنتی او را به عنوان شوهرش پذیرفته است.