خط داستانی
یک بازیگر جوان در صحنه نمایش زندگی ذهنیاش را تمرین میکند. نمایش کجاست، واقعیت کجاست؟ زندگی واقعی شخصیت و نمایش باروک به نظر در جهان بسته یک تئاتر کمی کثیف به هم پیوستهاند. به توصیه کارگردانش، الیزا در نهایت با پذیرش خود به عنوان آنچه هست، زنجیرهایش را میشکند. در حالی که یک اپرا میخواند، دیوارهای تئاتر ناپدید میشوند. او به خیابان منتقل میشود و شماره خوشآهنگ و خوشبینانهاش را ادامه میدهد.