خط داستانی
در یک روز گرم بهاری، لوئیز با پدرش در محل ساخت و ساز که به عنوان معمار با هم کار میکنند، بحث شدیدی میکند. به دنبال این درگیری، لوئیز خود را مجبور میکند که تمام مسئولیتهایش را رها کند، ترسهای عمیقش را به اوج میرساند و از دنیای اطرافش احساس خستگی میکند. به جای اینکه به خانه شریک سابقش برود و دخترش جولیا را بردارد، سفری شدید را آغاز میکند که او را به تصمیمگیری درباره کنترل زندگیاش میرساند.