خط داستانی
جسی ریدگلی بیشتر از فرصتهایی که زندگی در یک شهر کوچک با مادر نابینایش و پدر محافظش به او میدهد، آرزو دارد. جسی احساس میکند که درک نمیشود و برای زندگی در شهر آرزو میکند، در حالی که پدرش سعی دارد او را در خانه نگه دارد. مادرش، با احساس تنش، متوجه میشود که بدون دخترش نمیتواند زنده بماند.