خط داستانی
ریماند یک نقاش است که در حرفه خود بسیار موفق است. یک روز، او وارد یک سالون میشود و چشمانش به زیبایی جنی میافتد. او برای یکی از نقاشیهایش مدل میشود و بعداً با تمام پولهای او فرار میکند. وقتی دوباره همدیگر را ملاقات میکنند، عاشق یکدیگر میشوند و ازدواج میکنند. او بهوسیله آپاچیها مجبور میشود دوباره از او دزدی کند، اما جنی این کار را رد میکند. بهعنوان انتقام، او را زندانی میکنند و به سراغ ریماند میروند. آنها به او حمله میکنند و او را بهعنوان یک مومیایی زنده در یک تابوت قفل میکنند. در نهایت او نجات مییابد و دوباره با جنی reunite میشود، در حالی که آپاچیها خودشان زندانی میشوند.