خط داستانی
به خواست پدرش، لوسی مارتین با لئو نوکس، مردی بخیل و دو برابر سن خود، ازدواج میکند. یک روز یکشنبه در کلیسا، آتشسوزی رخ میدهد و همه به جز لوسی، شوهرش و عشق سابقش، والتر، موفق به فرار میشوند. در حالی که نوکس با ترس بر روی زمین میافتد، والتر لوسی را نجات میدهد و او را به ایمنی میبرد. با وجود سوختگیهای زیادش، او دوباره به شعلههای آتش برمیگردد و نوکس پیر را بیرون میکشد، اما پس از بررسی مشخص میشود که او مرده است. با اینکه نوکس با او بیرحم و سختگیر بود، لوسی بر فقدان او سوگواری میکند. مدتی بعد از مراسم تدفین، لوسی تسلیم خواستههای عشق سابقش میشود.