خط داستانی
بلغارستان در آستانه جنگ جهانی اول است. پادشاه فردیناند از تلاش برای جانش جان سالم به در میبرد، به لطف معلم دبیرستان ایرینا رادیونوا. این پادشاه در قدردانی خود سخاوتمند است و به معلم اطمینان میدهد که اجازه نخواهد داد بلغارستان در جنگی شرکت کند. اما در روستایی که زندگی میکند، رادیونوا متوجه میشود که جنگ اعلام شده است. پسرش بویان باید به جبهه برود. ایرینا به پرستار تبدیل میشود. در جبهه، بویان به خاطر جانبداری از سربازان شورشی محاکمه میشود. ایرینا به نزد پادشاه میرود تا برای او شفاعت کند. فردیناند قول میدهد که اقدامی انجام دهد. اما وقتی ایرینا به خانه برمیگردد، قاضی میگوید که حکم قبلاً اجرا شده و تلگرافی از پادشاه به او میدهد که در آن آمده است که اعلیحضرت با کمال لطف دستور دادهاند که ایرینا رادیونوا اجازه دریافت جسد پسرش را داشته باشد.