خط داستانی
دو کابوی عاشق یک دختر مجرد هستند. یک هیپنوتیست به عنوان شیخ ظاهر میشود و توجه او را به سمت دیگری میبرد. موریسون به عنوان "شیخ" میخواهد دوباره علاقه او را جلب کند. او هیپنوتیسم را مطالعه میکند. قدرتهای او در به خواب بردن همکارانش که از وضعیت آگاه هستند، به خوبی عمل میکند. اما رقیب او به خواب نمیرود و او را به زمین میزند. این موضوع دوباره علاقه دختر را بیدار میکند و او فراموش میکند که کابوی دیگر چه ویژگیهای شیخی دارد.