خط داستانی
در شهری نزدیک به سالامانکا، یک بیوه عجیب و غریب 60 ساله، مجذوب یک دیو کوچک، یک دختر 13 ساله باهوش میشود. الکساندرو ثروتمند و تنهاست و وقتش را با موسیقی، شطرنج و تفنگش میگذرانید. گرگوریا (گوییتا) دختر یک پلیس ضعیفالنفس و همسر زورگویش، یک طبیعتدان نوپا است که توطئه میکند تا با الکساندرو ملاقات کند. با اینکه میداند مردم روستا در موردشان صحبت میکنند، الکساندرو وقتش را با گوییتا میگذراند، در پیادهرویها، سواریها و شامها. او مجذوب شده و به دوستش، کشیش روستا میگوید که برای اولین بار زندگی میکند. گوییتا خواستههای جدیدی از الکساندرو دارد و او باید تصمیم بگیرد چگونه به اخلاقیاتش و این رابطه پلاتونیک اما پرشور وفادار بماند.