خط داستانی
آلکساندر آرمزورت و خانوادهاش به خانهای اصیل پیش از جنگ در مزرعهای باستانی نقل مکان میکنند که زمانی توسط دزنده رود به دست مالکان بوده است. آلکساندر به راز سدهای گره میخورد وقتی شبح دختربچهای را میبیند و از او درخواست کمک برای یافتن «فرزند شیشه» با گفتن معمایی میکند. فقط یک روز یا دو روز فرصت دارد تا معما را حل کند... یا تا آخر عمر جانباز باقی بماند