خط داستانی
پییر، ۴۴ ساله، با طلاقی رضایتبخش، دختر نوجوانش را به کُت دازور میبرد، همراه با دوستش ژاک و دختر نوجوان خود ژاک، فرانسواز. در سواحل برهنه سن-تروپه، ژاک و پییر درباره ازدواج و والد بودن صحبت میکنند. سپس، در یک لحظه وحشی در یک مهمانی شبانه، فرانسواز شروع به بازی با پییر میکند و یک چیز به چیز دیگر منجر میشود: آنها عاشق میشوند. پس از چند دیدار، پییر میخواهد جدا شود، اما فرانسواز عشقش را به او اعلام میکند و میخواهد این را به پدرش بگوید. او این کار را میکند، اما نام پییر را ذکر نمیکند، بنابراین ژاک از پییر کمک میخواهد تا بفهمد چه کسی دخترش را فریب داده است. پییر چه کار خواهد کرد؟