خط داستانی
در جوانی، آنها یکدیگر را دوست داشتند، اما از هم جدا شدند. ایلیا ازدواج کرد، پزشک شد، ساشا یاد گرفت که مهندس شود و ازدواج کرد. و حالا دوباره در یک ایستگاه کوچک و دورافتاده با هم هستند. آنها خود را به عنوان شوهر و همسر معرفی کردند. در واقع، در حالی که او با دیگری ازدواج کرده و او تجربه یک ازدواج ناموفق را دارد. به مدت هشت روز در یک ایستگاه دورافتاده خواهند بود که هیچکس آنها را نمیشناسد و هیچکس در عشق آنها مداخله نخواهد کرد...