خط داستانی
سرایدار جوان، ارمیا میزگیر، به عنوان سرباز توسط خانمش به خاطر شیطنتهایش تسلیم میشود. میزگیر به سن پترزبورگ در هنگ گارد میرسد. باهوش، تیزهوش و شاداب، او به راحتی از عهده وظایف رسمیاش برمیآید و هرچند که به خاطر شوخیهایش بارها توسط گروهبان تنبیه میشود، هرگز ناامید نمیشود. اما سپس خبر غمانگیزی از روستا میرسد: گاو پیرمردها مرده و نامزد ارمیا، دُنیا، به شدت توسط منشی تحت تعقیب است. سرباز غمگین میشود. در حالی که در کنار نماد غنی و الماسنشان مادر خدا ایستاده و به کمک به پیرمردها و نامزدش فکر میکند، میزگیر تصمیم میگیرد قدمی ناامیدکننده بردارد. او شیشه نماد را میشکند و یک سنگ قیمتی بزرگ را از هاله مادر خدا بیرون میآورد. وقتی این فقدان کشف میشود، میزگیر بدون تردید اعلام میکند که خود مادر خدا سنگ را به او داده است.