خط داستانی
پس از مرگ شوهر دومش، پرنسس سیلویا کارزونی به شوهر اولش، ریچارد کارمایکل، نامه مینویسد و درخواست حضانت دخترشان، روت، را میکند. روت سادهدل از این که به جامعه وارد میشود، بسیار خوشحال است و ریچارد reluctantly اجازه میدهد که او برود. در محیط جدیدش، او با خوشحالی توجه چند نفر از دوستان مادرش را دریافت میکند. با وجود معصومیتش، روت در برابر پیشرفتهای آنها مقاومت میکند، اما قربانی جفرسون کین میشود که پیشنهاد میدهد به خانهاش برود. سیلویا مشکوک میشود و دخترش را به ملک جفرسون دنبال میکند، جایی که او روت را در حال مبارزه با شرور مییابد و پس از محکوم کردن او، دخترش را به خانه میبرد. سیلویا با محبت روت را در آغوش میگیرد و در حالی که درباره سطحی بودن زندگی اجتماعی صحبت میکند، ریچارد و بابی وودوارد، عشق قدیمی روت، وارد میشوند و خواستار بازگشت روت میشوند. در نهایت، سیلویا عشق ریچارد را دوباره به دست میآورد و روت با بابی reunites.