خط داستانی
دوروتی، دخترک پرشور و شوق روستایی، از زندگی یکنواخت روستایی ناراضی است و آرزوی شادیهای شهر را دارد. او با مردی از شهر که در تعطیلات است ملاقات میکند؛ او به دوروتی عشق بازی میکند. دوروتی به او علاقهمند میشود و دلبستهاش میشود. مادرش او را در برابر او هشدار میدهد و از او میخواهد که در زندگی روستایی راضی باشد. دوروتی بیتاب میشود. او در یک آلاچیق زیر درختان دراز میکشد و آرزو میکند که مرد شهری بیاید و او را از زندگی که از آن متنفر است ببرد. دوروتی در آلاچیق به خواب میرود. مرد شهری ظاهر میشود و او را در خواب مییابد. او او را بوسیده و بیدار میکند و عشق بیشتری به او میورزد. او او را به فرار به شهر با وعده لذتهایی که میتواند به او بدهد، ترغیب میکند.