خط داستانی
هری، مرد عجیب، کارگری است که در یک کلبه کنار یک انبار زندگی میکند و آرزوی داشتن همسر و فرزندانی مانند دیگر مردان را دارد. یک روز او دختری زیبا را از طریق تلسکوپ میبیند و با کبوتر نامهای برای او میفرستد که متأسفانه به دست شخص اشتباهی میرسد. دختر ازدواج میکند و در حالی که در فقر به سر میبرد، در یک طوفان برفی شوهرش را ترک میکند. هری او را به خانه میآورد و دقایقی بعد فرزندش به دنیا میآید. او مانند یک برده برای مادر و فرزند کار میکند و وانمود میکند که آنها فرزندان او هستند. در همین حال، شوهر او او را پیدا میکند و در شب کریسمس به کلبه میآید در حالی که هری در حال آماده شدن برای نقش بابا نوئل است. دختر بدون درک ناراحتی که برای هری ایجاد کرده، از او تشکر میکند و با شوهرش میرود. هری که تحت تأثیر قرار گرفته، شب را در آستانه در مینشیند و صبح روز بعد یخزده پیدا میشود به جز چشمانش--با نتایج خندهدار.